![]() |
![]() |
|
| پارس رایانه |
|
پر کن پياله را
کاين اب اتشين ديريست ره به حال خرابم نميبرد اين جامها که در پی هم ميشود تهی دريای اتش است که ريزم به کام خويش گرداب ميربايد و ابم نمي برد من با سمند سرکش جادوئی شراب تا بيکران عالم پندار رفته ام : تادشت پر ستاره انديشه های گرم تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی تا کوچه باغ خاطره های گريز پا تا شهر ياد ها ديگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمي برد هان ای عقاب عشق ! از اوج قله های مه الود دور دست پرواز کن به دشت غم انگيز عمر من انجا ببر مرا که شرابم نمي برد ان بی ستاره ام که عقابم نمي برد در راه زندگی با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگی با اينکه ناله ميکشم از دل که :اب ،اب! ديگر فريب هم به سرابم نمي برد پر کن پياله را....! (ف.مشيری) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط مکس |
|
|
بخونین چشم و گوشتون بیشتر باز شه!!! برخوردهاي مبتني بر شناخت و احترام! در اينگونه برخوردها طرفين كمي تا قسمتي عاقلند،فهم دارند،شعور دارند و الكي قهوه خيال خود را به كار نمي برند.از پدر و مادرشان اصول محرم و نامحرم را ياد گرفته اند.راحت!مثل آدم زندگي شان را مي كنند.سلام عليكشان را دارند.سر وقت هم پدر و مادرشان برايشان آستين بالا مي زنند كه تا دم در نياورده اند سر و سامان بگيرند!و در كل آدمهاي خوشحالي هستند!!!!! برخوردهاي مبتني بر شرم افراطي! آدم هاي دختر و پسر نديده فول فابريك،بعضا دچار اين نوع برخورد مي شوند.سرخ و سفيد مي شوند و عرق مي ريزند.ضربان قلبشان بالا مي رود و احتمالا شاهد برخي علائم فيزيولوژيكي.....(گلاب به رو،ديگه بقيه ش را نميگم!)مي شوند. همين جا لازم است اشاره اي به مساله ماخوذ به حيا بودن بشود.از قديم نديما گفته اند كه حيا خوب است ولي خجالتي بودن نه!يعني چي؟!يعني اينكه فرد با حيا با اراده خودش كاري را انجام نمي دهد و در حالت خونسردي،آرامش و هوشياري است؛ولي آدم خجالتي،بدبخت ننه مرده،اگر بخواهد هم توانايي انجام آن كار را ندارد. فكر نكنيد خيلي خوب است كه بچه مان خجالتي باشد ها!نه اصلا!!!!!چون گاهي شاهد رفتارهاي متناقض از افراد فوق العاده خجالتي بوده ايم.يعني طرف موقع حرف زدن يك لحظه نمي تواند به چشمانت نگاه كند ولي با صد نفر تلفني دوستي خارج از محدوده دارد. برخورد دستپاچه و هيجان زده به علت عدم شناخت از نحوه قضاوت ديگران،باعث بوجود آمدن برخورد هيجان زده مي شود.يعني چه مي شود؟!.....يعني دخترك يا پسرك طرف مقابلش را كه مي بيند يهويي گمان مي كند كه ايشان يك دل نه صد دل عاشق(!!)او شده است كه فلان لبخند را زده يا فلان كلمه را استفاده كرده.همه اينها زير سر نداشتن شناخت صحيح از جنس مخالف است. نتيجه اخلاقي:آقا جان ؛نوجوانان و جوانان بايد مورد محبت قرار بگيرند تا اينطوري تشنه محبت نباشند كه وقتي كسي گفت دوستت دارم سر از پا نشناخته همچين اختيار دل از كف بدهد!!!!! برخورد خشك و محدود بعضي ها از آن طرف پشت بام افتاده اند.يعني در مقابل جنس مخالف،آنقدر كج خلقي و اخم و خشونت (!)به خرج مي دهند كه نگو و نپرس.همچين رفتار مي كنند كه انگار دشمن خوني خود را ديده اند.اين خودش باعث ايجاد عكس العمل سرد از اطرافيان مي شود.و فرد خشن و خيلي قشنگ پيش خودش فكر مي كند كه اين عمل! آنان است نه عكس العمل و باعث جيرينگ شكستن قلب يخ بسته و لطمه ديدن روح گل سرخي اش مي شود!!!!! برخورد مبتني بر پرخاشگري اين افراد محبت صادقانه و عارفانه و بي شائبه و غيره و ذالكانه خود را به شكل پرتاب سنگ و پاشيدن اسيد و داد و فرياد و نيش و كنايه به طرف مقابلشان نشان مي دهند .اينها كساني هستند كه به پختگي اجتماعي در رفتار خود نرسيده اند.كلا يك چيزيشان مي شود كه اين رفتار ازشان ساطع مي شدوگرنه آدم سالم كه اينجوري نيست! برخورد راحت از نوع روشنفكري اين افراد غالبا وقتي مقابل جنس مخالف قرار مي گيرند با نگاه ممتد به طرف مقابل ،حرفهاي بي سر و ته،گاه شوخيهاي بي مورد و البته با اين شعار كه او هم يك انسان است مي خواهند بگويند كه هيچ احساس خاصي به طرف مقابل ندارند.ولي خدا مي داند كه داخلشان چه خبر است.اين جماعت سعي مي كنند به هر نحو ممكنه با عادي جلوه دادن رفتار خود،به جنس مخالف(كه صد البته يك انسان است!!!!!)هر روز بيشتر از ديروز نزديك شده وروابط حسنه اي با وي برقرار سازند و بعد از آن ديگر چه شود؟؟؟؟؟!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط مکس |
|
|
دیشب تا صبح بیدار بودم و به شدت خسته ام.حالم میخواد بهم بخوره.تمام تنم درد میکنه.دستام شده مثل یه تیکه یخ،سرد سرد،مثل دستای مرده.دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه.هیچ کس ازم هیچ سؤالی نپرسه.هیچکس کاری به کارم نداشته باشه.بذارن به حال خودم باشم.
دلم میخواد برف بباره.دلم برای راه رفتنای بی مقصدم زیر برف تنگ شده.دلم میخواد راه برم و برف بخوره توی صورتم.دلم میخواد پاهام تا زانو توی برف فرو بره و انگشتام از سرما بی حس بشن.دلم میخواد یه کلبه ی برفی درست کنم وسط یه جنگل بزرگ پر از برف.بعد تنهای تنها برم توی اون کلبه و آروم دراز بکشم و خیره بشم به سقفش و منتظر بمونم تا کم کم مرگ بیاد و من رو سوار اسب سفیدش بکنه و ببره ببره جایی که عشق و مهربونی وجود داشته باشه جایی که دروغ ، خیانت، فریب وجود نداشته باشه.. هیچوقت توی زندگیم انقدر خسته نشده بودم.ولی الان دیگه واقعاْ بریدم.از خودم بدم میاد.حقمه، هرچی که به سرم میاد تقصیر خودمه.چه بهتر که آدم احمقی مثل من بمیره.دنیا پر از آدمای احمقه.یکی کمتر بشه آب از آب تکون نمیخوره تازه خیلیا از دستم راحت میشن و نجات پیدا میکنن.. تمام دیشب رو فکر میکردم.قلبم انقدر تند و با شدت میزد،که احساس میکردم الان قفسه سینم رو میشکونه و میپره بیرون به این نتیجه رسیدم که من نمیتونم بدون عشق زندگی کنم،ولی با عشق هم نمیتونم آخه عشق تو این دنیا برای هیچکس مفهومی نداره که بخواد با عشق روزگارش رو بگذرونه. پس بهتره که اصلاْ زندگی نکنم.انگار عشق فقط یه قصه ی قدیمیه و انگار من یاد نگرفتم که نمیشه توی قصه ها زندگی کرد.. برام مهم نیست که بهم میخندن.مهم نیست که درباره م چی میگن.من همه ی این قصه ها رو باوردارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 تیر1385ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط مکس |
|
|
It seems as if Sun has lost its warmth Roses have no scent And stars have stopped singing When I wake up to find myself without you گویی خورشید گرمای خود را از دست داده و گل های سرخ عطری ندارند و ستارگان دیگر نمی خوانند آن گاه که چشم می گشایم و می بینم با تو نیستم What is paradise?! Compared to walking with you In a beautiful night In the moonlight بهشت هیچ است در برابر گام برداشتن در کنار تو در شبی زیبا زیر نور ماه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 تیر1385ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط مکس |
|
|
به علت مشکلات روحی روانی
علمی فرهنگی هنری اجتماعی
و... فعلا با اجازتون یه چند
روزی از خدمتتون مرخص می شم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 تیر1385ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط مکس |
|
|
چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود: همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس.
کار مهمی در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسی اين کار را به انجا
م می رساند. هرکسی می توانست اين کار را بکند، اما هيچ کس اين کار را نکرد.
يک کسی عصبانی شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود،اما هيچ کس متوجه نبود
که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجامداستان اين طوری تمام شد که هرکسی
يک کسی راسرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست
انجام بدهد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 تیر1385ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط مکس |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پارس رایانه
PARS RAYANEH m_max62@yahoo.com Time will tell In the name of the Lord who will leave us alone maybe, maybe not خدایا به تو عشق می ورزم باشد تا روزی بیش از اینها بدانیم و بیش از اینها بنویسیم٬ و چیزهایی بخوانیم و بنویسیم که پس از خواندن آنها٬ این احساس در ما بیدار شود٬ که انسان تر شده ایم. |
| آرشیو موضوعی |
|
مدیریت.اقتصاد و..... مدیریت اطلاعات فناوری اطلاعات فناوری اطلاعات حسابداری مهندسی اقتصاد عشقولانه کافی نت پارس کامپیوتر |
|
RSS
|