![]() |
![]() |
|
| پارس رایانه |
|
1 - دانشگاه daneshgah : در سال هاي قديم به محل توليد علم گفته مي شد. محل گذراندن اوقات فراغت به شيوه اي با كلاس، نوع آزادش در همه جا قدرت رويش دارد (از جمله سر قله قاف) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط مکس |
|
|
میگن که تركه میره دكتر، میگه: آقای دكتر به دادم برس، الان دو هفتهاست هر شب تا صبح كابوس میبینم! دكتره میپرسه: چه كابوسی میبینی؟ تركه میبینه: هر شب خواب میبینم قورباغهها جامجهانی راه انداختن، منم هرشب وامیستم داور! دكتره میگه: ای بابا، این كه خیلی ناجوره. بیا برات یك دوا مینویسم، از فردا بخور خوب میشی. تركه میپرسه: آقای دكتر، میشه این قرصها رو از پس فردا بخورم؟! دكتره میگه: شدنش كه میشه، ولی واسه چی؟ تركه میگه: ایلده فرداشب فیناله!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط مکس |
|
|
اگه خوندی لطف کن آخرشو هم بخون تو مغازه بودم که اومد تو اولین باری نبود که می دیدمش... قبلا با یکی از ذوستام دیده بودمش.. ازش خوشم اومده بود. اون هم منو دوست داشت یه دفعه اومد به سمتم و دستشو دور کمرم حلقه کرد من جا خوردم اما اون بدون متعلی من رو گرفت و با دستی که دور کمرم انداخته بود به بیرون مغازه کشید با اینکه چندین تمایلی نداشتم اما من رو به خونشون برد... احساس می کردم به من نیاز داره و یه جورایی من رو می خواد.. من رو یواشکی برد تو اتاق خودش و من رو روی تخت هل داد بعد رفت جلوی آینه و خودش رو نگاه کرد. کم کم مانتوش رو در آورد و به گوشه ای انداخت و روسریش رو از در آویزون کرد با نگاهی هوس آمیز به من پیراهنش رو در آورد و گفت من تشنه توام من تو رو می خوام من چیزی نگفتم ناگهان به سمت من اومد و کلاهم رو برداشت دستاشو دور کمرم به هم رسوند و در حالی که دستش دور کمرم حلقه بود رو تخت دراز کشید... من هم به ناچار همین کار رو کردم پس از گفتن یا کشیدن یک آه لبش رو روی لبم گذاشت یک بوسه طولانی . یک تشنگی حقیقی . یک نیاز واقعی.. و یک هوس کنترل ناپذیر....... پس از چند لحظه احساس کردم دیگه به من نیاز نداره!!! دیگه من رو نمیخواست!!! دیگه من مورد علاقش نبودم.!!! لباش رو از روی لبم برداشت دیگه ارضاء سده بود یک نیاز که یه بی نیازی و یک تشنگی که به سیرابی منجر شده بود با حرکت زشتی من رو به گوشه اتاق پرتاب کرد من هم گوشه اتاق افتادم... اون من رو نادیده گرفت... آری اون من رو شکست.. اون وجود مرا شکست.. شکستی حقیقی... دیگه نمی توانستم تکان بخورم. مات و مبهوت مونده بودم خوذش گذاشت و از اتاق رفت بیرون ... و این مادرش بود که بعد چنذ لحظه اومد و منو جمع و جور کرد که در نهایت من رو مثل یک آشغال از خونشون بیرون انداخت آیا واقغا حق من این بووووووووود؟؟؟؟؟ فقط به خاطر اینکه من یک شیشه نوشابه بودم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط مکس |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 تیر1385ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط مکس |
|
|
امتحان صنعتی ۲ ۴/۴/۱۳۸۵ این ترم،جای من توی کلاس واسه امتحانات به مدد یزدان و به لطف خداوندگار دربدترین حوزه ی ممکنه برگزار گردید. دانشکده قآنی نو. و چه لطفی دارد که دوستم کسی باشد هوشیار و درس خوان از مارکار و چه شیرین است اشنایی با مردان کیخسوری. خلاصه که دراین دیر خراب آباد(حوزه ی امتحانی) مشتاقی را نمی بینی که بی خنجر روزگار سر کند و ممتحنی(اونایی که امتحان می دن) را نمی بینی که لبخند رضایت و آرامش بر وجودش ننشسته باشد. بر سر بلا(امتحان) فرود می آییم. مراقبی روی به سوی بزرگ مردی از مارکار نموده با تنگ خلقی به سویش می شتابد و مچ گیرانه آواز بر می اورد: اون چیه تو جیبت؟ موبایله؟ . پنج دقیقه ای از زمان بلا سپری نشده که پیر کنار دست ما(به جون خودم از بابابزرگ من هم ریش و سیبیل هاش بیشتر بود... الکی نیست که می گم پیر) به التماس و ادب درخواست جوابی می کند: سوال 3.... اوی با تو هستما...... سوال 3.... عوض کری؟ نگاهی به سوال 3 کرده و با شرم متوجه می شوم که انحرافات است. با شرم بی حد می گویم: آخه عزیز من صنعتی، اونم این همه مسئله رو در فضا چه جوری بهت برسونم؟ پاسی از زمان گذشته(مثلا ۱ ساعت از زمان شروع گذشته) که ملت دانش فرای کیخسرو با چهره های دربو داغون چون لشکر شکست خورده دیار الهی سر از برگه ها برون می آورند و برگه ها را یک یک تسلیم حضور مراقبان می نمایند. اندک مایه ای استرس بر وجودمان مستولی می گردد. چراکه به گفته ی صحابه ایشان (خانم طاهری لعنت الله علیه) قرار بود تا یکی دو روز بر برگه ها قلم بسایند. به زحمت حواس پخشیده را جمع و جور می کنیم و ادامه می دهیم تا این خان را نیز یعنی به پیروزی به پایان برسانیم. از مجمع ممتحنه خارج می شویم و به حضور گرم اما ژر ازغم و اندوه بزرگ مردان این پیکار نزدیک می شویم. بزرگشان رو به مریدان می گوید: از***** سوالا را در آورده؟؟خیلی سخت بود. بار اولیه که 1۵ نمره نوشتم. معلوم نمی شد. یهو افتادم. الان که دیگه خوب معلومه؟؟.... مریدی لبخند حماقت به لب می گوید: اما من تا حالا همه ی امتحانا 7 نمره نوشتم. عین خیالمم نیست می ره پی کارش. افتادم که افتادم........... از زهد این بزرگ مردان که چگونه چشم بر 10 نمره می بندند و ما حریصان که نیم نمره را به یک دنیا ارزش می فروشیم خجل می شوم. به سمت محفل بزرگان کیخسروی می روم. قاصدی براگه(برگه ها) لیست اسامی کلاس را اورده است. بزرگشان خطاب به مریدان وعظ می کند که: این کلاسا را می بینی؟ اگه بخونی بار اول قبول می شی. داداش پیمان و یاسر خودمون همون بار اول این درسشو قبول شد. مریدی خندان وارد جمع می شود و شادان می پرسد: این یکیشم تموم شد... امتحان بعدی چی چیه؟(البته اینو بگم که منظورش این بود که نمیپاسم) بزرگ با اندکی تامل می فرمایند: تعمیرات و نگهداری واما خودم.......مرید کشتی های امیدش را مستغرق دیده و نالان می فرماید: بچه تا حالا همه امتحانا خوب مشم هه..... اما این صنعتی معلوم نیست. تا حالا هیچکودومشوکمتر 15 16 نمیشم.... اما صنعتی رو(باور) کن میافتم. صدایی تراکتور آسا نظرم را جلب می کند. و استاد فلون............(استاد خانم طاهری)) از دیار عشاق با قیافه ای آکنده ازلذت انتقام می گوید: حال بکشین چقدر بهتون گفتم سر کلاس حواستونو جمع کنین و هزار برابر دانشجوای دیگه در س بخونین..... و البته الفاظ دیگری که احتمالا در مراحل بالایی از عرفان مطرح میگردند و ما را یارای گفتنآنها نیست. و فی النهایه با تنی چند از صحابه از دیر خراب آباد خارج می شویم و ره سپار منزل. با دلی پر از خون و رویی خیس از عرق شرم و لبانی مالامال از نفرینو دشنام به این استاد از خدا بی خبر.............
حالا شما بگین گناه ما بدبختا چیه که همچین استادینسب ما شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه شما راه حلی واسه ما بچاره ها دارین بگین که دلمون واسه آزادی له له می زنه ..
مرسی دوستدار شما محمد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 تیر1385ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط مکس |
|
|
باید…
بسپارم که دخترکان، درماه آینده به گوشی بنده کمتر زنگ بزنند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط مکس |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پارس رایانه
PARS RAYANEH m_max62@yahoo.com Time will tell In the name of the Lord who will leave us alone maybe, maybe not خدایا به تو عشق می ورزم باشد تا روزی بیش از اینها بدانیم و بیش از اینها بنویسیم٬ و چیزهایی بخوانیم و بنویسیم که پس از خواندن آنها٬ این احساس در ما بیدار شود٬ که انسان تر شده ایم. |
| آرشیو موضوعی |
|
مدیریت.اقتصاد و..... مدیریت اطلاعات فناوری اطلاعات فناوری اطلاعات حسابداری مهندسی اقتصاد عشقولانه کافی نت پارس کامپیوتر |
|
RSS
|